تبليغاتX
(¯`·._.·(اشک یخی)·._.·`¯)

(¯`·._.·(اشک یخی)·._.·`¯)

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم...باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...

 

تابوت سیاه...فریاد رعدوبرق ...شرشر باران...

 صدای هق هق مردم...ناله ی پیر زمانه...

در پس پنجره با صدای بی صدا کسی هست که مرا می خواند ...

باران نم نمک می بارد...

که چه زیباست صدایش ...چه طنینی دارد ...

انتظارم به پایان آمد...

قاصدکم خوش خبر بود...بوی سکوت و مرگ می داد...

!!!خبر از مرگ آورده بود!!!

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

باران سخت مي بارد...در يك شب سرد پاييزي.....اين آغازي ديگر است...

و اين منم ،گمشده در مه،ستاره اي سر گردان در كهكشاني بي انتها،

فرو رفته در قعر اقيانوسي عميق و تاريك...

من گم شده ام...من در دنيا ي متروك تنهايي خود كه تاريك ترين شبها

و ابري ترين روزها را داردو باد زير آوارغروب كوچه هايش را دلتنگ مي نوازد،

گم شده ام...

.....آري من گم شده ام......

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

از هیاهوی واژه ها خسته ام                                       

من سکوت را از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت، روشن ترين‌ ِواژه ها نيست؟!؟

هميشه در خلوت، مرگ را تجسم كرده ام...

آيا مرگ، خونسردترين ِ واژه ها نيست؟؟؟

تا چشم گشودم،از چشم زندگي افتادم...

شبي ـ شايد امشب ـ

                                زير ِنور ِيك واژه خواهم نشست...

گرم ترين اشك ِيخ چشمم را

                              بر حواس پنج گانه ام خال خواهم كوفت....

و هم زمان،پايين ِآخرين برگ ِ خاطراتم

                                                  خواهم نوشت:

                             (¯`·._.·(!!!...پـــــايـــــان...!!!)·._.·`¯)     

     

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

شب بود...در ماه قدم مي زدم...زوزه ي گرگي به گوش مي رسيد...

آري گرگ...همان گرگي كه توبه اش مرگ است...گرگ يا آدم؟؟؟..

هميشه مي گفتم:گـــرگ صفت هاي انـسـان نـمـا چه بسيارند!!!

مجهول بهترين رو گفت...اگه خواستين روش كليك كنين ببينين چي گفته....

صداي عقابي به چشم مي خورد...ناگاه به چشمانش خيره شدم...

عقابي كه چشمانش سرشار از نا گفته هاست...

عقابي كه عظمتش به بزرگي دل انسان هاست...اما كدام انسان ها؟؟؟

....همين انسان هايي كه...؟؟؟؟؟؟موجود زيبایی ست...

البته عقاب از خيلي انسان ها انسان تر است...بال هايش را گشود...

اوج گرفت...رفت به آسماني كه زماني آبي مي پنداشتم...

...........ولي الآن مطمئنم كه جز خاكستري نيست.............

 

پي نوشت:خسته ام......خــــــســــــــته......از نوع خيليـــــــــــــــــــش...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

می دانید
از اونی که هستیم میترسیم...
واقعیت درونمان را نمی‌پذیریم...
خودمان را در جهت دیگران هماهنگ میکنیم
چون می ترسیم،....تـــــــــــــــرس ....
از تغییر
از
خودمان
از اینکه دیگر خودمان را نشناسیم
با اینکه در ناخودآگاهمان میدانیم
هرگز گم نمیشویم...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

شب را نوشيده ام...
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم...
مرا تنها گذار...
اي سياهي شب هاي
نا آرام مرا تنها گذار... !
مرا با رنج ِ بودن تنها گذار...
مگذار خواب ِ
وجودم را پر پر كنم...
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم...
و به دامن بي تار و پود سياهي شب بياويزم....
سپيدي هاي فريب........
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند...
طلسم شكسته خوابم را بنگريد...
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته....
تپش
 جهنمي
ست !...
آتش جهنم را نوشيده ام!!!..

نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم...
جهنم
سرگردان!!!
مرا
تنها گذار....

!!! تـــنــــهاي تــــــنـــــــهـــــــا !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 

   صداي سنگين سكوت ...

  در ذهن خسته ام مي شكند...       

  از خويش دور افتاده ام ليك...

  چراغي در دور دست وجودم،

  سوسو مي زند...

  كسي فرياد مي زند...

  با صــــداي بـــي صـــدا...

  آري اين صداي ســـكـــوت است كه مي شنوي!...

                               

                                                  *** 

   در شب اکنون چیزی مي گذرد...

  ماه سرخ است و مشوّش...

  و بر این بام كه هر لحظه بر او،

  بیم فرو ریختن است...

  ابرها،همچون انبوه عزاداران،

  لحظهء باریدن را گويي منتظرند...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

پی نوشت:واقعا" مــــــوافــــقــــم....

..:: دکتر علی شریعتی::..

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

مي خواهم فريــــــاد كنم......فريادي از جنس ســـــكــــــوت....

 

  چنان ســـكوتي كه ديـــــوار صوتي را بشكند..........

 

پرنده پر گشود...پرواز كرد...آنقدر اوج گرفت كه ديگر نا پدید شد.....

 

  من هم مي خواهم آنقدر فرود آيم تا محو شوم......

 

 ديشب آنقدر يخ بستم كه ديگر در تخت خواب جاي نگرفتم.....

 

امشب ميخواهم آنقدر گرم شوم تا راحت بخوابم.....

 

 كاش مي شد قطرات اشك نيز با هم درد و دل مي كردند....

 

 اما آن موقع از شدت گرما مي لرزيدند...(يخ مي بستند).....

 

تا حلا يخ دستتان را سوزانده؟!؟!..........

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

در تلاطم زندگي ودر آواي نسيم بهاري يك ورق كاغذ سفيد با بوي گل ياس ,تنهاي تنها با نور مهتاب  و سير در دل اشك هاي زمان ,تيك تيك ساعت و چرخش قلم همه و همه پي اين بودند كه چند سطري از دل حسرت ديده و اميدوار به روز جاري شدن آن اشك ها با يخ زدني به نام گفتار بيرون بياورند و در كاغذ بي روح جاري شوند...چه روياي غم انگيزي آن شب با آن همه تاريكي و عظمت فقط و فقط با نور مهتاب روشن و دلنواز بود...آه از انتظار!!!چه روياي قشنگي...حدس بزن و حسرت بر باد رفته را در سينه ات بفشار كه لبان خشكيده دلي ترك ديده چشمي گريان... صداي لرزان... و جسمي بي روح... ساحلي بدون زمزمه ي امواج...قايقي شكسته در آن سوي دغمه در اشك يخ زده ي فردي با اندامي ظريف فقط و فقط به بودن مي انديشد...ودر انتظار يخ زدن اشك هايش می سوزد...نظاره كن به آن غريب ِ غربت ديده اي كه آن آتش فروزان عمدا" با آه او خاموش مي شود...وسوز دلي كه فقط با قصيده ي اشك جرقه مي گيرد و سر به فلك مي كشد...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 

کلام در همه جا هست،پس چگونه می توان به آرامش و ســــکــوت رسيد؟

آيا قبيله ای در اين جهان هست که نتواند سخن بگويد تا به ايشان بپيوندم؟

آيا خداوند مرا از نعمت کری برخوردار می کند تا در بهشت ِ ابدی ِ سکوت خوشبخت

باشم؟!؟!؟...

از ســــخــــنــــوران بـــيــــــزارم ....

آيا مرا به جنگل فکر و احساس و حق خواهد برد؛ مکانی که در آن نه ســخــن است

و نه هيچ ســـــخـــــنــــوری؟

                            ..::  جبران خليل جبران (گورکن)::..

behindblueeyes.persianblog.com

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

  اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا میخواند
سرگردان نگاه میکنم
میآیم . میروم . انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
ســـفیــــد پوشیده بودم با مـــوی سیـــاه
اکنون سیـــاه جــامه ام با مــوی سپیـــد
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد
و با ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند
يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند
يا برهنه در برف دي ماه فروغلطد
و به آفتاب تموز بينديشد
نه! هيچ كس...
هيچ كس چنين خطري رابه چنان خاطره اي تاب نياورد
از آنكه خيال خوبي ها درمان بدي ها نيست
بلكه صد چندان بر زشتي آنها مي افزايد

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غم‌گین می‌بینم،
چه سياهه به تن‌اش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم.

داره از ابر سیاه خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد!

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه،
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه،
آدم از دست خودش خسته می‌شه،
با لبای بسته فرياد می‌كنه:

جمعه وقت رفتنه, موسم دل‌کندنه،
خـــنــجــر از پشت می‌زنـــــــه, اون كه هــــمــــراه منـــــــه!...

داره از ابر سیاه خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

بدی های من چه هستند...

جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن...

جز ناله اسارت خوبی های من...

در این دنیایی که تا چشم کار میکند دیوارست و دیوارست و دیوارست...

و جیره بندی افتاب است ...

 و قحطی فرصت است ... و ترس است و خفگی است .... و حقارت است.....

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دریایی

 
وز سکوت ضلمت شبهای تنهایی


و هنگامی که بی او جان من چون موجی از اندوه می شد


قطره اشکی دوای درد من بود


این زمان آن اشک هم پایان گرفته


وان دوای درد بی درمان هم


ماتمی دیگر گرفته


آسمان میگرید امشب


ساز من مینالد امشب


او خبر دارد که دیگر اشک من ماتم گرفته


او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

نه, من هرگز نمي‌نالم.

 

 قرن‌ها ناليدن بس است.

 

مي‌خواهم فرياد كنم.

 

اگر نتوانستم, سكوت مي‌كنم.

 

خاموش مردن بهتر از ناليدن است... 

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

اشفته تر از صدای باران


رنجیده تر از سوز بیابان


فریاد بزن تا شب زشتر


شاید که رسد شبی به پایان...

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتـــــــــــــــــــــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

دوباره دقیقه هارو کند و آهسته می بینم
دوباره چشم خدارو رو خودم بسته می بینم
تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها میذارم
رو به آدما می خندم تو سیاهیا میبارم
توی یه جاده برفی پی انتها می گردم
توی یه رویایه آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته
آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته .

از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تار
مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره
بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهار !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

آنچه که در من انسانی بود از دست دادم گذاشتم گم بشود . در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان و اما من هیچکدام از آنها نشدم. می خواستم بخوابم ودیگر بیدار نشوم وخواب هم نبینم اما صبح بازم بیدار شدم.. گاهی به خودم می گویم تو برای زندگی درست نشدی کمتر فلسفه بباف وجود تو هیچ ارزشی ندارد. چراغ های رابطه خاموشند . پرواز را به خاطر بسپار . پرنده مردنی است .

 

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

صدای تیر ربود از دهان ، کلامم را

ستاره پرپر شد !

نسیم از نفس افتاد !

رنگ ماه پرید . . .

دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را ؟

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

می تونید اوج زيبايی رو تو محو شدنِ قطرات ِ باروون توی آسمون ببينید....اونا

 محکومند به سقوط.....يه سقوطِ آزاد ِ ممتدِ زمينی......

 

behindblueeyes.persianblog.com

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 آنقدر مرکز ثقل ِمخمان را محکم چسبيديم ...آنقدر زمزمه کرديم آخ اگه باروون بزنه...آنقدر

 گفتيم يه شـــــــب ماه می آد....آنقدر برای ِ يه مرد ِ تنها صدای بی صدا

خوانديم ....آنقدر گفتيم  و حالت بد گرفتيم  و هيپوتالاموس رو درگير کرديم که خدا گفت :

آخ......

behindblueeyes.persianblog.com

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 

سکوت...

سکوت مرا هنگام جاری شدن اشکهایم

هنگامی که چشمهایم التماس ماندنت را می کند بنگر

ببین که چگونه اشکهایم جاری شده و حسرت ماندنت را می کشند

صورت خیسم را با لبی خشکیده و دست سردم را با انگشتانی فشرده بنگر

سکوت مرا در هنگامی که دردلم بجای عشق واژه نفرت ساختی بنگر

شادم از رفتنت زیرا دیگر دلت سنگ شده

دیگرا مرا نمی خواستی

دیگه بسه دل من بی توعادت کرده

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

آنگاه که دل از دست رفت

قلم خواهد لرزید

کلمه ها گم می شوند

زبان از گفتن باز می ماند

می مانی در سکوت

و هیاهوی ناگفته ها

حیران خواهی شد ...

                           می چرخی پروانه وار از سرگردانی خویش

و جز آه نتوانی گفتن

         که آه ها تو را خواهد سوزاند

و خاکسترت در طوفانها پراکنده خواهد شد

و گم می شوی

                    و این گم گشتگی را دیگر امیدی نیست

تا مگر مرگ بار دیگر تو را با خویش همراه سازد!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |

 آماده باشید وقت رفتن است ..                                            

 اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

  اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را !

 بگذار عاقلان مار ا به ماندن بخوانند ...

 راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است .

 عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛

 و این هر دو ، عقل را و عشق را ، خداوند آفریده است

  تا وجود انسان در میان عقل و عشق معنا شود.

 یاران این قافله ، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف

  در کرانه فرات می رسد راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ

                    از آسمان می رسد که : الرحیل ، الرحیل .

+نوشته شده در ساعتتوسط اشک یخی | |