|
تابوت سیاه...فریاد رعدوبرق ...شرشر باران... صدای هق هق مردم...ناله ی پیر زمانه... در پس پنجره با صدای بی صدا کسی هست که مرا می خواند ... باران نم نمک می بارد... که چه زیباست صدایش ...چه طنینی دارد ... انتظارم به پایان آمد... قاصدکم خوش خبر بود...بوی سکوت و مرگ می داد... !!!خبر از مرگ آورده بود!!!
باران سخت مي بارد...در يك شب سرد پاييزي.....اين آغازي ديگر است... و اين منم ،گمشده در مه،ستاره اي سر گردان در كهكشاني بي انتها، فرو رفته در قعر اقيانوسي عميق و تاريك... من گم شده ام...من در دنيا ي متروك تنهايي خود كه تاريك ترين شبها و ابري ترين روزها را داردو باد زير آوارغروب كوچه هايش را دلتنگ مي نوازد، گم شده ام... .....آري من گم شده ام......
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوت را از اوراق سپید آموخته ام آیا سکوت، روشن ترين ِواژه ها نيست؟!؟ هميشه در خلوت، مرگ را تجسم كرده ام... آيا مرگ، خونسردترين ِ واژه ها نيست؟؟؟ تا چشم گشودم،از چشم زندگي افتادم... شبي ـ شايد امشب ـ زير ِنور ِيك واژه خواهم نشست... گرم ترين اشك ِيخ چشمم را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم كوفت.... و هم زمان،پايين ِآخرين برگ ِ خاطراتم خواهم نوشت: (¯`·._.·(!!!...پـــــايـــــان...!!!)·._.·`¯)
شب بود...در ماه قدم مي زدم...زوزه ي گرگي به گوش مي رسيد... آري گرگ...همان گرگي كه توبه اش مرگ است...گرگ يا آدم؟؟؟.. هميشه مي گفتم:گـــرگ صفت هاي انـسـان نـمـا چه بسيارند!!! عقابي كه چشمانش سرشار از نا گفته هاست... عقابي كه عظمتش به بزرگي دل انسان هاست...اما كدام انسان ها؟؟؟ ....همين انسان هايي كه...؟؟؟؟؟؟موجود زيبایی ست... البته عقاب از خيلي انسان ها انسان تر است...بال هايش را گشود... اوج گرفت...رفت به آسماني كه زماني آبي مي پنداشتم... ...........ولي الآن مطمئنم كه جز خاكستري نيست............. پي نوشت:خسته ام......خــــــســــــــته......از نوع خيليـــــــــــــــــــش...
می دانید
شب را نوشيده ام... نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم... !!! تـــنــــهاي تــــــنـــــــهـــــــا !!!
صداي سنگين سكوت ... در ذهن خسته ام مي شكند... از خويش دور افتاده ام ليك... چراغي در دور دست وجودم، سوسو مي زند... كسي فرياد مي زند... با صــــداي بـــي صـــدا... آري اين صداي ســـكـــوت است كه مي شنوي!... ماه سرخ است و مشوّش... و بر این بام كه هر لحظه بر او، بیم فرو ریختن است... ابرها،همچون انبوه عزاداران، لحظهء باریدن را گويي منتظرند...
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! پی نوشت:واقعا" مــــــوافــــقــــم.... ..:: دکتر علی شریعتی::..
چنان ســـكوتي كه ديـــــوار صوتي را بشكند.......... من هم مي خواهم آنقدر فرود آيم تا محو شوم...... امشب ميخواهم آنقدر گرم شوم تا راحت بخوابم..... اما آن موقع از شدت گرما مي لرزيدند...(يخ مي بستند).....
کلام در همه جا هست،پس چگونه می توان به آرامش و ســــکــوت رسيد؟ آيا قبيله ای در اين جهان هست که نتواند سخن بگويد تا به ايشان بپيوندم؟ آيا خداوند مرا از نعمت کری برخوردار می کند تا در بهشت ِ ابدی ِ سکوت خوشبخت باشم؟!؟!؟... از ســــخــــنــــوران بـــيــــــزارم .... آيا مرا به جنگل فکر و احساس و حق خواهد برد؛ مکانی که در آن نه ســخــن است و نه هيچ ســـــخـــــنــــوری؟ behindblueeyes.persianblog.com
توی قاب خیس این پنجرهها
جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن... جز ناله اسارت خوبی های من... در این دنیایی که تا چشم کار میکند دیوارست و دیوارست و دیوارست... و جیره بندی افتاب است ... و قحطی فرصت است ... و ترس است و خفگی است .... و حقارت است.....
قرنها ناليدن بس است. ميخواهم فرياد كنم. اگر نتوانستم, سكوت ميكنم. خاموش مردن بهتر از ناليدن است...
از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تار
ستاره پرپر شد ! نسیم از نفس افتاد ! رنگ ماه پرید . . . دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را ؟
می تونید اوج زيبايی رو تو محو شدنِ قطرات ِ باروون توی آسمون ببينید....اونا محکومند به سقوط.....يه سقوطِ آزاد ِ ممتدِ زمينی...... behindblueeyes.persianblog.com
گفتيم يه شـــــــب ماه می آد....آنقدر برای ِ يه مرد ِ تنها صدای بی صدا خوانديم ....آنقدر گفتيم و حالت بد گرفتيم و هيپوتالاموس رو درگير کرديم که خدا گفت : آخ...... behindblueeyes.persianblog.com
سکوت... سکوت مرا هنگام جاری شدن اشکهایم هنگامی که چشمهایم التماس ماندنت را می کند بنگر ببین که چگونه اشکهایم جاری شده و حسرت ماندنت را می کشند صورت خیسم را با لبی خشکیده و دست سردم را با انگشتانی فشرده بنگر سکوت مرا در هنگامی که دردلم بجای عشق واژه نفرت ساختی بنگر شادم از رفتنت زیرا دیگر دلت سنگ شده دیگرا مرا نمی خواستی دیگه بسه دل من بی توعادت کرده
آنگاه که دل از دست رفت قلم خواهد لرزید کلمه ها گم می شوند زبان از گفتن باز می ماند می مانی در سکوت و هیاهوی ناگفته ها حیران خواهی شد ... می چرخی پروانه وار از سرگردانی خویش و جز آه نتوانی گفتن که آه ها تو را خواهد سوزاند و خاکسترت در طوفانها پراکنده خواهد شد و گم می شوی و این گم گشتگی را دیگر امیدی نیست تا مگر مرگ بار دیگر تو را با خویش همراه سازد!!!
آماده باشید وقت رفتن است .. اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را ! اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را ! بگذار عاقلان مار ا به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است . عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل را و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در میان عقل و عشق معنا شود. یاران این قافله ، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات می رسد راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که : الرحیل ، الرحیل .
|
About![]()
همانم که هستم.... Archivesمرداد 1385تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 Links
سمفونی باران در خلاء |